شبی فرا می رسد
تاریخ همه تکرار است و تکرار
روز و شب ها همه تکراری
ماه هایی همه شبیه به هم و قالبی
سال هایی همه خشک و بی احساس و مکرر
سال هایی که در آن :
زشت و زیبا
سیاه و سفید
خوب و بد
آهسته و شتابان
همگی سرد و کهنه و بی روح می گذرند
و نسل ها در پی نسل ها تاریک و مکرر و خاموش
در دل قبرستان تنگ و تاریک و مرگبار آن فراموش می شوند ...
قبرستانی که در آن چه آرزوهای دور و دراز و خیالی و وهم آلودی
که هیچ گاه رنگ طلوع به خود ندیدند
و همگی شتابان و با عجله رهسپار ((نیستی و عدم))گشتند!
روزهایی که پیاپی و سرگردان و بی روح و شکنجه بار می گذرند
و شب هایی که سرد و خاموش گرد زمان را بر پیشانی آدمیان می پاشند
و با خنده ای از سر تمسخر و رنج به انسانهایی مینگرند
که نگاهشان را در تمام عمر حتی لحظه ای از زمین بالا نمیبرند
و با خوشیهای متعفنشان زمان و زندگیشان را
به این قبرستان تنگ و تاریک می سپارند!!!
و کهنه و افسرده رهسپار این قبرستان تاریخی زمان می گردند.
.
.
.
و اما ناگهان
در میان این هیاهوهای سرد و تاریک و خسته
شبی فرا می رسد
شبی پر حرارت و حساس !
شبی که بر جای جای این کره ی خالی و خاکی
تازگی و طراوت از آسمان می بارد!
شبی پر جنب و جوش !
شبی که گنجایشش از تصور زمان بالاتر است!
شبی که صدای سایش بال فرشتگان پاک و معصوم و لطیف ملکوت
سراپرده ی این جهان را طنین انداز می سازد!
و بارش قطرات اشک شوق فرشتگان بر سراسر وجود آدمیان
احساس می شود.
مگر چه خبر است ؟
مگر چه اتفاقی افتاده است ؟
مگر این کره ی خاکی را چه رویدادی به این عظمت در بر گرفته است
که هستی اینچنین سر ازپانمی شناسد؟
این زمینیان و آسمانی ها را چه شده است که اینگونه
بر جنب و جوش و تحرک افتاده اند ؟
مگر این چه دگرگونی عجیبی است که اینچنین انسان ها را
به تکاپو کشانده است ؟
این ارواح آسمانی را چه انقلابی دگرگون کرده است
که اینچنین با شتاب در حال رفت و آمدند ؟
این فرشتگان را چه دلیلی اینگونه متحیر ساخته است
که همراه با آن روح بزرگ و پرشکوه
دل از آسمان بریده اند ؟
و با شوق و هیجان به سمت زمین می آیند ؟
شگفتا !!!
این لحظات چگونه لحظه هاییست که اینچنین زندگی و عشق را
بر چهره ی زمان و زمین می پاشد
و همچون قلبی از آسمان خون گرم احساس را با این نشاط و سرزندگی
به رگ های این هستی میریزد؟
و اما ...
هم اکنون
ما
در اینچنین شبی قرار داریم!!!
شبی که از هزار ماه برتر و بالاتر است.
شبی که آن روح و فرشتگان به اذن پروردگارشان
بر تمام وجود آدمیان می بارند.
شبی که تا سپیده دم
که سپیدی آسمان میشکفد
آسمان وحی
سرشار از سلام و درود خداوند و فرشتگانش است
که بر زمینیان می بارد.
و اما .....
چه بغض آلود و زشت است در این شب (( بودن))
و قطره ای از آن را بر وجود خود احساس نکردن !
**********************************************************
دراین شب هنگامی که ناگهان
قطرات پاک شبنم احساس از سرچشمه قلبتان آرام آرام جاری گشت
دعایی به حال من بیابان بکنید.
برچسب:
نویسنده: طاها شجاعی