به رنگ پرواز
غروب سرد یکروز دلگیر پاییزی
درگوشه ای از دبستان کوچک قدیمی شهر
در پای کاج بلند نیمه عریانی که زمین را از برگ های خشک و بی آلایشش پوشانده بود
صدای کبوتری تنها به گوش میرسید که بر روی برگها افتاده بود
و با قلب کوچکی که هرلحظه ضربانش تندتر میشد
نگاهش را به آسمان سرخ رنگ بالای سرش دوخته بود
و بی محابا اشک میریخت و زمزمه می کرد و باصدایی لرزان میگفت:
صدایم رامیشنوی؟؟؟
من اکنون اینجایم (( تنهای تنها))
نزدیک شب است ومن از میانشان گریخته ام
و به این مکان اهورایی آمده ام تا بی پرده با تو صحبت کنم.
آه دوباره شب فرا رسید
شبی که همچون شبهای دیگر
لب خاموش و دل بسته به غوغای دل خویش
و روح را از غبارزمین به شراب عشق تو شسته
ودلم را از جرم زندگی به شوق تو زدوده
پاک و سبک آرام وصبور
در دل خلوت شب به سویت آمده ام
و موجهای مرموز غیب را همچون قاصدکهای پیام آور
به سویت رهسپار میکنم.
پس بشنو :
سالها این چنین میگذرد وهرچه مینوشم تشنه تر
وهرچه می خورم گرسنه تر وهرچه میگویم ساکت تر
وهرچه میشنوم بی جوابتر وهرچه به دست می آورم تهی دست تر
وهرچه برخورد دارتر محرومتر و هرچه نزدیکتر دورتر
و هرچه موفقتر شکست خورده تر
و هرچه مشهورتر گمنام تر و هرچه شلوغ تر تنها تر
وهرچه پر تر خالی تر و هرچه شادتر محزون تر
وهرچه غنی تر محتاج تر و هرچه آشناتر بیگانه تر !
تاامشب یقین کردم که اینجا جای من نیست
برروی این زمین خیلی خیلی غریبم
این آسمانی را که مینگرم سقف خانه ی من نیست
نباید اینجا می آمدم
آری اینجا تبعیدگاه من است
مگر من چه کرده ام؟
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
اینجا سرزمین محکومان است.
اینجا را که مینگرم همه چیز بوی دوری میدهد.
جزیره ای دوردست و ناشناس
قلعه ی استوار و عبوس وگنگ مغضوبین قوم مطرود
اما من که گناهی نکرده ام !
مرا در زیر این آسمان ناشناس
در میان این توده ی انباشته عناصر
در میان این همه موجودات بیگانه تنها رها ساختی .
چه تنگنای تاریک وخفقان آوری !
چقدر سخت است زندگی در میان انبوهی از این شهرچرکین مورچگان
که اکنون خسته از حرص وتلاش انبار کردن
در لانه های تنگ و خفه اشان خفته اند. چه کنم؟
نه میتوانم به میانشان فرود آیم
و از آبشخور آلوده ای که بنی آدم و مرغ ومور و ملخ ازدحام کرده اند بنوشم
اینها همه سر درزمین فرو برده اند و در آرامش گیاهی
و جست وخیزهای جانوری شان فارغ اند .
کو کسی تا ببیند که چه ها می بینم؟
بفهمد که چه ها میکشم؟
بگویم که چه خبرها است؟
که درفهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد !
می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد !
و نه میتوانم اکنون در بالای ابرها تنها و مجهول بمانم
که آنجا جای تو هست و بیکرانگی ملکوت.
حرفهایی هست که همانند سپند بر روی آتش در عمق روح بیقرارند
وهرشب من را سراسیمه و بیتاب
همچون روح سرگردان از شهر و دیارم بیرون میکشاند
و در جستجوی مخاطب گم شده ام بر روی زمین آواره میکند.
دردمن زیستن بر روی زمین نیست
دردمن زیستن باپرندگانیست که فکررفتن به آسمان راازسرشان برده اند!
چه خوب !
ومن چه رندانه درمیان آنهازندان تنگ وتاریکم راوغربتم وبی کسی ام را
ازیادمی برم!
و یاد خویشاوندانم
وطنم
خانه ام
و همزبانانم
و آنجا را که بودم
و آنجا را که باید میرفتم
و ((اشتباها)) به اینجاافتاده ام فراموش میکنم ! ! !
چه خوب آن لحظات را فراموش کردم
لحظاتی که هریک همچون قطره ی شیرین و خوشگواری بود که مینوشیدیم
هرقطره را طعمی و بوئی دیگر
نو بنو
هر لحظه به عظمت و ارجمندی آخرین لحظات یک زندگی پاک
اما با آرامش و فراغت نخستین لحظات یک عمر که پایانی دراز دارد
و انتهایش سالهای بسیار در پی
لحظات نخستین سالهای یک عمر بیست ساله!
پرندگان آن دیار را به یاد دارم که همگی در آفتاب پرواز می کردند
و بر بالای سرشان به بازی در پرواز بودند
ونسیم ها از شوق دیدارشان در زیر گلو و گردن و بناگوششان
به رقص می آمدند
و زمان همچون نسیمی بهاری در زیر پایمان نرم و مهربان میگذشت
و آینده با دست و دامانی پر از مژده و پیغام
چشمی روشن از امید و لبی شکفته از نوید
لحظه به لحظه دم به دم از راه میرسید
ودست و دامانش را برسرو رویمان می افشاند.
هرسحرگاه نخستین پیک نسیم بامدادی بالهایمان را نوازش میداد
و همچون کودک شوخ تنهائی آن را پیاپی برچهره ی ما می زد
و مارا میبوسید و عطری دل انگیز بر صورتمان میپاشید تا بیدارمان کند.
نسیمی نرم ومهربان از دوردست آن دریاها به سوی دشت می وزید
و چهره ی مارا مینواخت
همچون نفس فرشتگان
همچون روح لطافت
همچون خاطره ی عشق
پاک چون تقوی
زلال چون دوستی
و شاد چون امید
و نوازشگر چون مژده !
چه بگویم؟
نسیمی که هنوز درروحم میوزد
و یاد آن دیارم را در گوش دلم مدام نجوا میکند.
ومن در این انبوه چهره ها ونگاه ها و حرفها که در تاریخ دور هم نشسته اند
و من در جمع آن همه چشم به راه آن نیمه ی پنهان خویشم
که از جنس اینها نیست و چه بگویم ؟
که از جنس این عالم هم نیست
همان که وجود پاک و لطیفش را به بودن نیالوده
همان مسافرم
همان مخاطب آشنایم !
حیف!!!!!
حیف که اینها این کلمه را هم پوک وپوچ کرده اند
و دیگر نمی توانم به کمک آن برسانم که چه میخواهم بگویم.
ای محبوب من :
هم اکنون تنها و تنها از عمق جانم تو را میخوانم و از تو میخواهم
که مرا از دیاری در اینجا با خبر سازی
که بتوانم این بی توئی و این بی اوئی بغض آلودم را در آنجا بسر کنم
و کسی را در آنجا ببینم که یاد تو و دیارم و مسافرم را در من زنده سازد
تا هیچگاه این تنهایی غم انگیز را احساس نکنم !
ناگهان صدای زنگ دبستان به هوا برخاست!
مدرسه ی کودکی به پایان رسید!
.
.
.
.
سالها از آن ماجرا گذشت
و امروز من در مقابل گنبدی پر معنا و نورانی ایستاده ام
وفرشتگانی را مینگرم که با شور و شوق فراوان در هوای آنجا دم میزنند.
و با چشمانی اشک آلود کبوتری را مینگرم
که پروازکنان به سمت آسمانی آبی پر میکشد
و قطره اشکی را از شوق بر چشمان خیس و زیبایش جاری می سازد!!!
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
*********************************************************************
برای زیارت خورشید ماه باید شد
برچسب: به رنگ پرواز,عشق به رنگ پرواز پرندست,پروازی به رنگ خاک,
نویسنده: طاها شجاعی