خرید بک لینک

و که میداند؟!

چند هفته ای هست که از پاییز میگذرد.

آوای خش خش برگ ها را هنوز نمیتوان شنید !

اما صدای کشیده شدنشان را با دست های پرنوازش نسیم خنک پاییزی

در میان سکوت پرمعنای شب در امتداد پیاده روهای آرام شهر

به زلالی بوی خاک باران خورده استشمام می شود

و انعکاس بانگ پرشکوه کوچ پرستوهای مهاجر و غریب

عجیب در دلم غوغا میکند.

چقدر فرق است

میان عالمی که چارچوب زندگی خشک ماشینی

برای انسان می سازد با عالمی که ساخته ی روح لطیف خود اوست !

آه که عقلهای مصلحت اندیش این مردم جز فهمیدن نمیفهمند

و جز عقل حسابگر هیچ چیز را نمی شناسند !

و چه خطرناکند آنانکه نمی خواهند بفهمند که انسان تنها یک بعد ندارد !

و این موجود خاکی (( خالی )) نمی تواند بماند و تنها در عدم دم زند !

مگر نه هرکس به همان اندازه

که ساخته ی ناخودآگاه جبرهای (( جزخود)) است (( خود)) نیست؟؟!!

مگر نه اینست که یک حقیقت بزرگتر از توصیف

که از (( خیال و قیاس و گمان و وهم )) هم برتر است

و یک ((تجردمطلق ماورائی ))

بیرون از هر حد و مرز و تعینی است؟

در آرامش صبحگاهان دل انگیز این فصل

گلها را مینگرم که چگونه باغروب آفتاب چشم هایشان را میبندند

و سحرگاهان با طلوع خورشید

قطرات اشک شبنم های یخ زده ی پاییزی را از دیدگان خویش پاک میکنند.

ای مسافر من :

که می داند که پر شدن یعنی چه ؟!

که می داند پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟!

احساس سیراب شدن

از دستهای بی توقع بارش تندبارانی تندرآسا و صاعقه زن

با قطره های سرد و درشت برکشتزاری تشنه زرد وخشک

که در کویری سوخته و ساکت

عمری در انتظار باران سربه آسمان برداشته است چه((حادثه ))ای است؟

که میداند؟ که میداند؟ که میداند؟

من میدانم ای مسافر !

ای صبور لطیف !

ای آرام عاشق!

ای حیرت انگیز پرنوازش!

ای باران تند بهاری !

ای ابر باران خیزاسفندی که وجودپر بهارت را ناگاه برسرم افشاندی !

ای ابر سپید سبکبال اسفندی که ندانستم ازکدامین افق آمدی ؟

از کدامین دریاهای آبی و مهربان و زلال بانیروی دوست داشتن

سر بر داشتی و برخاستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر را افراشتی

و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک و بی برگ و باری را

که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود

و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی و در همه ی جنگلهای زمین طاق !

تو پرم کردی

تو لبریزم کردی

تو آبادم کردی

تو آزادم کردی

و من پر شدم

و لبریز شدم

و آباد شدم

و آزاد شدم

و که میداند که آزاد شدن یک فطرت چه حسی دارد؟

و که میداند که لبریز شدن چه ندایی دارد؟

و که می داندکه سرزمین گم شده و تنهای یک روح چیست؟

و که میداند که دنیای ناشناخته ی یک انسان چقدر عظیم است؟

و که میداند که کوزه ی خالی و غبار گرفته ی قلب یک سینه چیست؟

شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چیست؟

و که میتواند دانست که یک انسان چگونه پر میشود؟

یک دل چگونه آباد می تواند شد؟

یک گنج پنهانی از ویرانه های یک ((بودن)) ویران

چگونه می تواند پدیدار گشت؟

و ای مسافر سبک بال من :

تو خود چه میتوانی دانست که چه کردی؟!

ای مخاطب من که هیچگاه با تو سخن نگفته ام:

بی تو با بیگانگی و سکوت میمیرم .

تنهایم نگذار

تا این (( بی توئی )) سیاه و خاموش را

از تو

لبریز کنم !

برچسب: نویسنده: طاها شجاعی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 3:04

صفحه بندی