اولین شب پاییز هر سال
در وجودم اضطرابی عجیب به راه می افتد
سرگردانی درمیان این دو وادی سرخ روسپید
امانم را می برد!
در میان سکوت این نیمه شب آواره و بی حس و حال
درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردم در خیال :
پاییز بود
فصل هرگزنرسیدن !
فصلی که در آن امروز میسوزی و فردا دردش را احساس میکنی !
فصل کوچ پرشکوه پرندگان
فصل دل کندن آرام و بی صدای این مهاجران آواره
در آن شب در میان کوچه های مه گرفته ی خاطرات
همانند بلور خواب آلود یخ زده ای در میان سکوت پرمعنای شب
در جستجوی واژه هایی بودم تا بودنم را با آ نها سیراب کنم.
صدای زوزه ی باد دور و دورتر میشد و درونم را لبریز از هیجان مینمود.
آه که آنشب عجب بی پرده خواب میدیدم !
ای کاش انسان میتوانست که هیچگاه در میان بیداری خواب نبیند !
عجب خواب تنها و غریبی :
در آن هوای قهوه ای رنگ که کمی به سرخی میگرایید
هوایی که همانند روزهایی که طوفان خاک سرخ شهر را میپوشاند
و انگار هرچه میبینی تصویریست که ازپشت چشمانی خون آلود تماشا میکنی.
همه چیز بوی دوری میداد همه چیز به رنگ خاک بود
هرشبنمی در اینجا خاموش و هرشبنم تنگ دل
دلم ندا داد:
((که چه زجر آور است دوری از یک ندا !))
گوشم فراداد و زبان عجول تر به سخن آمد که ای دل این ندا از کیست ؟
آری این صدا آشناست
این صدای خودش است
خودش یعنی : مسافر
آه که چه شفاف هنوز واژه هایش باوجودم در آمیخته است.
مسافرمن آنشب به سراغ من آمد
درحالیکه چهره ی تند و آمرانه اش که همیشه حالتی مهاجم داشت
معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود گفت :
ای آشنای من :
تو را سوگند میدهم که نیاز تو به فهمیدن من که حیاتت بدان وابسته است
تو را در بند من نیاورد.
اگر میخواهی ((برو)) !
اگرمیخواهی ((بمان)) !
آنچنان که میخواهی(( باش )) !
ناگهان هرچه و هرکس که در ماسوای من است
در مقابلم فرو ریخت
و من تنها
در میان این برزخ وهم آلود اظطرابی مطلق وجودم را فرا گرفت
و تنها رشته ای که وجودم را با آنها پیوند میزد از هم گسیخت.
ای مسافر
ای مسافر
ای مسافر
چگونه این سخن را بیان کردی ؟
چگونه من را در این حیرت زار عجین با وهم بی ندا فریاد سردادی ؟
اگر گفته بودی که (( بمان )) میدانستم که ((باید)) بمانم
اگرگفته بودی که ((برو)) میدانستم که ((باید)) بروم
اما اکنون اگر بمانم نمیدانم که چرا مانده ام
اگر بروم نمیدانم که چرا رفته ام
ای مسافر سبک بال من :
چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا (( باید بماند)) یا (( باید برود)) !
و من هم اکنون پس از سالیان سال است که در حسرت دیدن آن روزها
در میان این دو نقیض بیچاره ام
کسی که هویتش را میجوید
و آن را نمیفهمد بودنی است که نمیداند: ((چگونه باید باشد ؟))
و چه دردی است بلاتکلیفی میان وجود و عدم
جوهری که هویت وجودی خویش را نیافته جوهر رنج است .
کسی که با خود نیز نیست.
.
.
.
.
.
چه تنهایی سختی !
برچسب: انتخاب,انتخاب رشته,انتخابات ریاست جمهوری آمریکا,انتخاب رشته ارشد 95,انتخابات 88,انتخابات مجلس,انتخابات ریاست جمهوری 96,انتخاب اسم,انتخاب رشته ارشد,انتخاب اسم دختر,
نویسنده: طاها شجاعی